رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

تولد 2 سالگي رها جون

تولد تولد تولدت مبارك رها مموشي عزيز دل مامان تولدت مبارك دختركم اميدوارم 120 ساله بشي تولد 2 سالگي دخترم روز چهارشنبه 28 تير برگزار شد و انصافاً به خودم خيلي خيلي خوش گذشت اميدوارم مهموناي عزيزمون هم لذت برده باشند . سه شنبه من و بابايي و رها تا ساعت 4 صبح بيدار بوديم خونه را تميز كرديم ، شام فردا رو كه كتلت ماهي  بود درست كرديم ، مواد سالاد آماده كرديم ، ژله ها را درست كرديم ، و در آخر هم مشغول آذين بندي شديم رها هم بين بادكنكها كلي وول خورد و جيغ زدو خوشحالي كرد و تولد تولد خوند الهي قربون دختر گلم برم كه اينقدر شيرينه ساعت 4 صبح بود كه خوابيديم چهارشنبه رو مرخصي گرفتم تا به بقيه كارها برسم ساعت ...
23 شهريور 1392

كارت تولد يكسالگي فندق مامان

جلوي كارت  پشت كارت      کیک تولد فندقی متاسفانه دخملی توی تولد همش گریه می کرد و خوابش میومد چون از روز قبلم مهمون داشتیم دخملی نتونست درست و درمون استراحت کنه ولی بازم کلی تو بغل مامانی رقصید .       ...
23 شهريور 1392

مسافرت شهریور 92

امسال به دلیل مشغله کاری قرار شد یه مسافرت یک هفته ای به شهرکرد ،ویلای چادگان و بانه داشته باشیم . صبح جمعه ما از بوشهر حرکت کردیم و ناهار رو با خاله زهره و همسرش و خاله مینا توی یکی از پارکهای یاسوج خوردیم شب شهرکرد خوابیدیم و صبح شنبه یه سر به بازار شهرکرد زدیم بعد واسه ناهار هم به پل زمانخان رفتیم ساعت 4 خاله نرگس زنگ زدند که جلوی هتل هستند و ما هم خودمون رو سریع بهشون رسوندیم آخه یاسمن مسابقه کشوری تکواندو داشت و صبح شنبه از یزد برگشت که به محض رسیدنش به شیراز با خاله مرجان به سمت شهرکرد حرکت کرده بودند خلاصه همینجور که دور هم نشسته بودیم چای می خوردیم آقا بهزاد پیشنهاد داد که بریم شمال از طرفی منم دوست داشتم که حتما یه سر  به بانه ...
18 شهريور 1392

دختر نازم روزت مبارک

تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . . دخترم روزت مبارک !!!   خداوند لبخند زد دختر آفریده شد! لبخند خدا روزت مبارک روز دخترای گل نی نی وبلاگ مبارک!  ...
16 شهريور 1392

عکس وسایل نی نی نازم

اینم یک سری از وسایل دخملی که دیگه استفاده نمیشه و جمعشون کردم .      اینم عکس سرویس خواب نی نی البته با خود نی نی     ...
31 مرداد 1392

عروسی عروسی

پنجشنبه 13 تیر عقد خاطره دختر دایی علی بود پنجشنبه بعد از ظهر با بابایی و عمه لیلا رفتیم کازرون بین راه همش می پرسیدی مادر کجا داریم میریم تا می گفتم داریم می ریم پیش ستایش کلی ذوق می کردی و همش می گفتی هورا هورا . هر از چند دقیقه یکبار هم می پرسیدی مادر لباس عروسم رو آوردی آخه جدیدا یه لباس عروس خوشکل واست خریدم که خیلی دوسش داری و هر عروسی می خوایم بریم می گی مادر لباس عروسم رو بکن تنم تو خونه هم همش می پرسی لباس عروسم کجاست و تا نبینیش آروم نمی گیری با ستایش لباس عروساتونو پوشیدین و حالا سر گیر تو مویی دعواتون بود ستایش همش گیرای شما رو می خواست شما هم می گفتی اینو مامانم واسم خریده اگه می خوای استفاده کن ولی وقتی خواستم برم خونه باید بهم...
16 تير 1392

شيرين كاريهاي دخملي

هر روز كه بزرگتر ميشي كارات، حرفات و شيرين زبوني هاتم با خودت بزرگ ميشه بعضي وقتها اينقدر خودتو لوس مي كني و با ناز و ادا واسم مي خندي كه فقط نمي خورمتو بس بارها خدا رو به خاطر وجود نازنينت شكر كردم و برات ارزوي سلامتي و تندرستي كردم دخترم اميدوارم توي زندگي بهترين ها نصيبت شه و هميشه خنده روي لبهات باشه .  اون روز من اداره كار داشتم واسه همينم بابايي شما رو آورد خونه وقتي برگشتم اومدي جلوم و همش انگشتتو تكون ميدادي و مي گفتي ماماني چرا منو تنها گذاشتي ؟ چرا نيومدي دنبالم بابايي اومد؟ ديگه منو دوست نداري؟ واقعا مونده بودم چي بگم و چيكار كنم آخر سر گرفتمت تو بغل و كلي فشارت دادم و بوسيدمت و چقدر لذت بخش بود نهايت خوشبختي رو احساس كرد...
9 ارديبهشت 1392

يه جريان خنده دار

جند روز پيش من و دخملي توي خونه تنها بوديم و داشتيم قايم موشك بازي مي كرديم خسته كه شديم رها نشست تو بغل من و يهويي گفت مامان ، خواهر گفتم خواهر چي؟ با يكي از اون حالتهاي قشنگش گفت چرا من خواهر ندارم ؟ پرسيدم مگه كي خواهر داره ؟ گفت ستايش كلي خندم گرفته بود و نمي دونستم چي بگم خلاصه حواسشو پرت كردم . تا اينكه پنجشنبه شب يعني 5 ارديبهشت عمه سميه و مبينا اومدند خونه و تا آخر شب موندند وقتي مي خواستند برن خونشون رها شروع كرد به گريه كردن همينطور كه جلو در ايستاده بود دختر همسايمون كه تازه اومدند به اين خونه درو باز كرد و با رها شروع كردند خنديدن يه مرتبه رها اومد داخل خونه و با خوشحالي  گفت ماماني من خواهرمو پيدا كردم . نمي دونين چقدر خو...
9 ارديبهشت 1392

خاطرات نوروز 92

خيلي دير شده ولي اشكالي نداره      سال نو بر همه مبارك  اميدوارم سالي پر از شادي و سلامت واسه همه هموطنانمون باشه . سال تحويل رو من و بابايي و رها جون خونه پدر بوديم كه البته حاج خونم هم بودند . موقع سال تحويل رها و بابايي خواب بودند منو پدر هم در حال خوندن نماز بوديم حاج خانم هم رفته بود واسه بوقلمون هايي كه تو خونه دارند كاهو بياره . يه ربع بعد از سال تحويل بابايي با پدر و حاج خانم رفتند سيد محمد وقتي برگشتند سه تايي رفتيم خونه باباحاجي كه همگي اونجا جمع بودند بعد از كلي عكس گرفتن و روبوسي و شيريني خوردن همگي آماده شديم و رفتيم واسه عيد ديدني . فرداشبش هم رفتيم عروسي حميد پسر دايي لطف له كه رها اونجا كلي با...
4 ارديبهشت 1392

اخرين روز كاري سال 91

امروز آخرين روز كاريه فردا صبح قراره بريم كازرون و تا اخر تعطيلات اونجا باشيم برنامه سفرمون هم مشخص نيست آخه بابايي بايد روز پنجم بره سركار اميدوارم كه تعطيلات به همه خوش بگذره .    گیله مرد میگفت :  زندگی ات، با گریه ی تولدت شروع شد ...  سعی کن ؛ سر آخر با خنده ی وداع تو، و گریه وداع اطرافیان  به پایان که نه،  به شروع زیبای دیگری متصل گردد ... و اگر چنین زیستی ، یک روزِ سال که نه ، بلکه هر روزش برایت عید بوده است و مبارک ... دختر ناز و دوست داشتني من  آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری ، آغاز روزهایی باشد که آرزو داری ... . خدای من ..... براستى گذشت ت...
28 اسفند 1391