رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

مسافرت شهریور 92

1392/6/18 9:03
نویسنده : مريم
195 بازدید
اشتراک گذاری

امسال به دلیل مشغله کاری قرار شد یه مسافرت یک هفته ای به شهرکرد ،ویلای چادگان و بانه داشته باشیم . صبح جمعه ما از بوشهر حرکت کردیم و ناهار رو با خاله زهره و همسرش و خاله مینا توی یکی از پارکهای یاسوج خوردیم شب شهرکرد خوابیدیم و صبح شنبه یه سر به بازار شهرکرد زدیم بعد واسه ناهار هم به پل زمانخان رفتیم ساعت 4 خاله نرگس زنگ زدند که جلوی هتل هستند و ما هم خودمون رو سریع بهشون رسوندیم آخه یاسمن مسابقه کشوری تکواندو داشت و صبح شنبه از یزد برگشت که به محض رسیدنش به شیراز با خاله مرجان به سمت شهرکرد حرکت کرده بودند خلاصه همینجور که دور هم نشسته بودیم چای می خوردیم آقا بهزاد پیشنهاد داد که بریم شمال از طرفی منم دوست داشتم که حتما یه سر  به بانه بزنم خلاصه بابایی برنامه ریزی کرد که همین الان حرکت کنیم به سمت بانه تا فرصت داشته باشیم که هم به بانه بریم و هم شمال . خلاصه سریع وسایلارو جمع کردیم حرکت کردیم به سمت خرم اباد که ساعت 2:30 شب رسیدیم اونجا ، از قبل من از طریق اداره مهمانسرا هماهنگ کرده بودم خلاصه وقتی رسیدیم هرچی طرف آدرس می داد ما متوجه نمی شدیم و این بود که بنده خدا خودش اومد جلومون . شب رو خوابیدیم صبح یکشنبه به سمت بانه حرکت کردیم و شب ساعت 2 بود که رسیدیم و یه خونه اجاره کردیم و خوابیدیم . صبح دوشنبه تا بعد از ظهر تو بازار چرخیدیم و کلی خرید کردیم البته من می خواستم یه  ماشین شارژی واسه قلقلی بگیرم که متاسفانه مدل هاش اصلا قشنگ نبود . بماند که واسه پیدا کردن مغازه ای که از این ماشینا داشت چقدر من و بابایی پیاده رفتیم . حدود ساعت 4 بود که رفتیم واسه نهار بعد از اونم یکم تو پارک استراحت کردیم که دوباره تا آخر شب بریم خرید و صبح زود از بانه بزنیم بیرون ولی به محض اینکه وارد بازار شدیم مغازه ها کم کم داشتند می بستن و ما نتونستیم بقیه خرید هامونو انجام بدیم . صبح سه شنبه قرار شد خاله نرگس غذا درست کنه و ما بریم بقیه خرید هامون انجام بدیم ساعت 2 بعد از ظهر به سمت ارومیه حرکت کردیم و کنار دریاچه ارومیه هم کلی عکس انداختیم شب هم تو ارومیه رفتیم مهمانسرای اداره. ظهر چهارشنبه رسیدیم به سرعین مستقیم رفتیم مجتمع تفریحی ویلا دره و ناهار رو اونجا خوردیم ناهار جوجه کباب داشتیم که بابایی و دو تا عموها زحمتشو کشیدند بعد از اونم مستقیم رفتیم ماشینو تو یه پارکینگ پارک کردیم و وسایلای شنا رو برداشتیم و رفتیم استخر . ماهی کوچولوی منم که دیگه همه می دونند چقدر عاشق آب و آب بازیه . تا تونست تو استخر غل زد هرچی هم من می خواستم مواظبش باشم داد می زد که نکن مامان من خودم بلدم . شام رو مهمون خاله مینا بودیم که واسمون پیتزا و آش دوغ خرید . آخه نتیجه کارشناسی ارشد رو اعلام کرده بودند و خاله مینا قبول شده بود . شب رو یه خونه اجاره کردیم و بعد از کلی خنده و شوخی همگی از خستگی خوابمون برد . صبح من و خاله مینا و مرجان رفتیم یه سر به بازار بزنیم و من واسه قلقلی خودم از اون جوجه های بادی بخرم که متاسفانه هنوز مغازه ها باز نکرده بودند . واسه صبحانه سرشیر و عسل و نان فطیر خریدیم و رفتیم خونه موقع رفتن دیگه مغازه ها باز کرده بودند و من به جای جوجه یه لاک پشت بادی ناز واسه دخملی خریدم ولی متاسفانه خوشش نیومد و هنوز که هنوزه میگه مامان من جوجو می خواستم لاک پشت دوست نداشتم چرا اینو واسم خریدی ؟طرف ظهر از جاده بین خلخال و اسالم رد شدیم که واقعا معرکه بود خیلی جاده زیبایی بود مه زیبایی همه جا رو گرفته بود ماهم کنار جاده بساط رو پهن کردیم و ماهی هایی رو که از قبل آماده کرده بودیم سرخ کردیم و خوردیم واقعا تو اون هوا خیلی چسبید . پنج شنبه شب رسیدیم بندر انزلی وقتی در حال پیدا کردن ویلا بودیم به یه پارک رسیدیم که کلی وسیله بازی داشت و دخملی و ستایش گیر دادند که می خوایم  بریم پارک یکساعتی رو تو پارک بودیم واسه شام رفتیم رستوران همونجا بود که بارون شدیدی شروع به باریدن کرد خلاصه هر طور بود شب رو یه ویلا پیدا کردیم و خوابیدیم صبح رفتیم کنار دریا که اونجا هم قلقلی کلی ماسه بازی کردو دوستای جدید پیدا کرد ، سوار اسب شدیم و... بعد از ظهر رفتیم کیا شهر و پارک جنگلی اونجا که اونم و اقعا معرکه بود توصیه می کنم حتما یه سر تشریف ببرید . ساعت 7 شب ماو خانواده خاله زهره به سمت دیار خودمون حرکت کردیم . شب رو تاکستان خوابیدیم و ساعت2 بعد از ظهر روز شنبه اصفهان بودیم ولی متاسفانه وقتی ماشینو خاموش کردیم که تصمیم بگیریم واسه ناهار چیکار کنیم دیگه ماشین روشن نشد نگو که باطری ماشین باید عوض میشد . چون ظهر بودو و همه مغازه ها تعطیل دقیقا 3 ساعت طول کشد تا باطری رو عوض کردند ساعت 5 بود که از اصفهان حرکت کردیم و شام و ناهار رو یه رستوران بین راهی خوردیم خلاصه ساعت 6 صبح روز یکشنبه به خیر و خوشی رسیدیم به بوشهر و اون روزو کلا خونه موندیم و استراحت کردیم . جای همه دوستان خالی بود .

 

 

پارک یاسوج که اولین ناهار رو اونجا خوردیم .

اینم بطری شیری که مامان جون بهت داده بود و از خودت جداش نمی کردی می گفتی مامان جون بهم داده می خوام همشو بخورم تا خوشحال بشه .

اینم یه پارک نزدیکهای تبریز

ویلا دره (سرعین)

ویلا دره

جاده بین خلخال و اسالم ( مه رو ببینید)

اینم همون جاده است (چقدر زیباست؟)

ساحل بندر انزلی

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)