رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

مسافرت تابستان

اولين سفر به اصفهان با رها در 30 مرداد 91 29 مرداد ماه امسال كه مصادف با عيد فطر بود  منو بابايي و رها  کوچولو که داره دیگه بزرگ میشه و الان 2 سال و 1 ماهشه  تصمیم گرفتیم  از فرصت استفاده کنیم و یه مسافرت 5 روزه با ماشین به اصفهان داشته باشیم. قبل از سفر  تلفن جاهای دیدنی رو پیدا کردم  و تماس گرفتم ببینم که چه روزهای باز هستن محض اطلاعتون منار جنبان همیشه بازه  باغ پرندگان همیشه بازه و چهل ستون روزهای عزاداری بسته است موزه ها روزای عزاداری بستم و مسئله ای که خیلی جالیه کلیسا وانک روزهای عزاداری و جمعه ها و تعطیلات رسمی بسته است   خلاصه  روز شنبه بعد از ظهر ساعت 3 رفتم خونه و شروع كردم ب...
13 آذر 1391

ماجراي عكس 4*3

ديشب واسه سومين بار رفتيم آتليه روژين كه عكس بندازيم ولي بازم به محض رسيدن شروع كردي به بهونه گرفتن و همش مي گفتي بريم ددد و به هيچ صراطي هم مستقيم نبودي خلاصه برگشتيم خونه قرار شد خودم ازت عكس بندازم و ببرم واسه چاپ چند تا عكس ازت انداختم كه زياد جالب نشد و همش مي گفتي بسه ديگه خيلي خسته بودي آخه ظهر هم نخوابيده بودي منم بيخيال شد و زنگ زدم آريا فيلم تا از عكسهايي كه اونجا انداخته بوديم يه عكس 4*3 واسمون چاپ كنند . بابايي كه اومد با هم رفتيم خونه عمه جون ليلا كه عمه سميه ، عمه عادله ، زن عمو حمداله و عمو عادل هم اونجا بودند . كلي بازي كردي و خنديدي آخرشم تو بغلم خوابت برد . وقتي رسيديم خونه رعد و برق شديدي ميومد منم آوردمت تو اتاق خودمون نص...
24 آبان 1391

دايره لغات رها در دوسال و 2 ماهگي

تا يه جايي از بدنم ميبينه زخم شده سريع  با لهجه قشنگش مي گه مامان اينجات چي شده ؟ مامان جيش دارم باباي من كجاست بريم ددد وقتي يكي وسايلشو برميداره ميگه مال منه سريع ميگه نه مال منه مثلا كفش منه لباس منه حتي در مورد منو باباشم همينجوريه و سريع ميگه باباي منه مامان منه  وقتي لباس مي پوشه يا نقاشي مي كشه سريع مي پرسه خوشكل شدم بون=خون توتونم=نمي تونم آقنگ=آهنگ عس=عكس تاب بو=تابلو مغ=مرغ تشتقال=پرتقال بولو = هلو    
7 آبان 1391

مادرانه

  آنها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و   از اسب که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند.   آنها ازفهمیدن تو میترسند.................................................. .شريعتي       خدایا آنگونه زنده ام بدار که :   نشکنددلی از زنده بودنم   و آنگونه بمیرانم که :   به وجد نياید کسی از نبودنم   ***********   یاد گرفتم... 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند. 3. از حسود دوری کنم چون حتی ا...
6 آبان 1391

شيرين كاري هاي دخترم

عزیز دلم قربونت برم هر روز با کارهای قشنگت بیشتر عاشقت میشم و دیوونه وار میپرستمت قربون خدا برم که به این دخترا طبق غریزه حس مادری رو از همون اول تو ذاتشون قرار میده عزیزم وقتی با عروسکات بازی میکنی وقتی به حرفات گوش میکنم دیگه از خنده نمیدونم چیکار کنم قربون صدقشون میری روي پاهات مي خوابونيش و در حالي كه تكونشون مي دي واسشون لالايي مي خوني (لا لا لا گل لاله ) و هي مي گي عزيزم گريه نكن نازي بخواب الهی فدات بشم که اینهمه فهمیده هستی دائم در حال رقصی و تا صدای آهنگی میاد شروع به رقصیدن میکنی. كليپ ها رو خوب نگاه مي كني بعد با حالتهاي خودت شروع مي كني به رقصيدن . وقتي کسی چیزی بهت بده سریع میگی مرسی . وقتي كسي رو مي بيني يه سلام با...
6 آبان 1391

اندر احوالات رها گلي

وقتي سوار ماشين ميشيم كه جايي بريم اينقدر ورجه وورجه مي كني كه نمي فهمم چطوري رانندگي مي كنم يه بار واسه اينكه حواستو پرت كنم كه آروم بگيري گفتم رها ببين اتوبوس اينم يكي ديگه حالا ماماني هرچي اتوبوس هست بهم نشون بده چشمت روز بد نبينه از اون وقت تا حالا هرچي اتوبوس و كاميون مي بيني با هيجان مي گي مامان ببين اتوقوس و بهونه مي گيري كه مي خواي سوار شي اينو ديگه نمي دونم چيكاركنم بهت قول دادم يه روز ببرمت سوار اتوقوست كنم ولي كي ميشه رو نمي دونم . 24 مهر من ساعت 4 از اداره برگشتم كلي باهات بازي كردم و خوراكي بهت دادم تو هم اصلا يادت رفت كه شير بخوري شب توبغل بابا خوابيده بودي و بابا واست شعر مي خوند كه يه مرتبه ديدم خواب رفتي منم تصميم قطعي...
6 آبان 1391

دختري خانم دكتر مي شود

ديروز وقتي اومدم مهد دنبالت طبق معمول گفتي مامان تاب تاب آخه توي حياط مهد دوتا از اين تاب تاب كوچولوها گذاشته كه شما خيلي دوسشون داري يكم تاب تاب سوار شدي با هم از پله ها اومديم پايين سوار ماشين كه شدي گفتي مي خوام برم عقب توي صندليم بشينم و همين كار رو هم كردي خونه كه رسيديم هركاري كردم ناهار نخوردي آخه توي مهد يه خورده خورده بودي يكم هندوانه خورديم هنوز تمام نكرده بودي كه شروع كردي بهونه گيري كه خوابت مياد جديداً هم ياد گرفتي صندليتو ميذاري زير پات و مي گي مي خوام چراغها رو خاموش كنم ولي روشنشون مي كني و تا منم ميام خاموشش كنم گريه مي كني كه نـــــــــــــــــــــه خاموشش نكن خلاصه بالشت و زير اندازتو آوردم كه بخوابيم ولي هركاري كردم نخواب...
17 مهر 1391

شيطون بلا در ترامبولين

  پنجشنبه بابايي زودتر از هميشه اومد خونه كه هم بريم آزمايشگاه واسه چكاب جوجو و هم ازش عكس 4*3 بگيريم ولي به محض اينكه سوار ماشين شديم پلكهاي نازش با اون مژه هاي بلند مشكي روياييش روي هم افتاد . رفتيم آزمايشگاه واسه پذيرش هركاري كرديم بيدار نشد ما هم نا اميد برگشتيم نزديك ساحل بوديم كه خانم خانما از خواب بيدار شدند وقتي پارك باديها رو ديد شيطون هي مي گفت مامان اين چيه ؟ بپربپره ؟(ترامبولين) آخه شيطون بلا عاشق بپر بپره و تو خونه همش روي تخت و مبل بپر بپر مي كنه خلاصه كلي پريد و ذوق كردو خنديد .بعدم رفتيم چند تا بلوز و شلوار واسه فندق مامان خريديم و رفتيم خونه از وقتي كه دختري به دنيا اومده ما خيلي كم بيرون شام مي خوريم اول واسه اين...
17 مهر 1391