رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

بدون عنوان

 راز یک زندگی زیبا این است       که امروز با خدا گام برداری          و برای فردا به او اعتماد داشته باشی ... ...
22 اسفند 1391

آزمايشگاه

  ديروز صبح قرار بود يه نمونه از رها ببرم آزمايشگاه واسه چكاب دخملي از خواب بيدار شدو  گفت مادر جيش دارم همون وقت نشست رو كنار فرشي جلوي در تا من دستمو بشورم وقتي اومد تو حمام ديدم يه كوچولو بيشتر جيش نكرد چك كردم ديدم شورتش خيس خيس نگو همونجا كه نشسته بود جيش كرده بود گفتم مادر روي فرش جيش كردي ؟ خيلي باحال نگام كردو گفت : اشكالي نداره خشك ميشه من فقط مرده بودم از خنده نمي دونستم چي بگم به اين ناز نازي شيرين زبون  فقط گرفتمش تو بغل و كلي بوسش كردم .   ...
22 اسفند 1391

پستونك

 28 ماه صفر همگي واسه نذري رفتيم شيراز خونه خاله جون نرگس  روز بعد از نذري همه با هم رفتيم سپيدان كه اونجا خيلي خوش گذشت و كلي برف بازي كرديم وقتي برگشتيم بوشهر تصميم قطعي گرفتم كه ديگه پستونك رو از دختري بگيرم آخه ديگه 2 سال و نيمشه واسه همين اومدم نوك پستونكشو با قيچي بريدم همش مي گفت ماماني اين پاره شده يكي ديگه واسم بخر چند روز كه گذشت و وقتي ديدم با اين وضعيت كنار اومد يكم ديگه از پستوكشو بريدم كه اينبار خيلي بيشتر غر مي زد و شكايت مي كرد منم همش بهش مي گفتم مادر چون بزرگ شدي پيشي اومده مي مي تو خورده و اونم رضايت ميداد واسه بار سوم  فقط يه تيكه كوچولو از پستونكش مونده بود كه ديگه اصلا ازش نخورد و هر وقت بهش ميدادم كلي غر...
19 اسفند 1391

كبوتر ناز من

كبوتر ناز من تنها نشسته           دلم براش مي سوزه                       بالهاش شكسته  البته غير از كبوتر هر چيز ديگه هم كه ميلش بكشه به جاش ميذاره مثلا اتوقوس ناز من ...... يه توپ دارم قلقليه    سرخ و سفيد و آبيه      مي زنم زمين هوا ميره   نمي دوني تا كجا ميره   ...... تاب تاب عباسي   خدا منو نندازي      اگه منو بندازي     بغل مامان /بابا بندازي  اينا چند نمونه از شعرهايي هست كه دخملي خيلي واضح و روون مي خونه  كتاب داستانهايي هم كه واسش مي خونم يك بيتش من مي ...
19 اسفند 1391

دخملي در آرايشگاه

ديشب (14 بهمن) با همديگه رفتيم آرايشگاه تا موهاي نازتو  كوتاه كنيم از چند وقت قبل بعضي  وقتها الكي با دستام موهاتو مي گرفتم و مي گفتم مي خوام موهاتو كوتاه كنم مامان تا خوشمل بشي بعد من مي نشستم تا شما  موهاي منو كوتاه كني اين شد كه حسابي ترست از آرايشگر ريخته بود واسه همينم تو آرايشگاه مثل يه خانم متشخص نشستي و اصلا گريه نكردي تازه وقتي بهت مي گفت سرتو ببر پايين يا بيار بالا دقيقا همون كارو انجام مي دادي كه من كلي ذوقتو كردم خيلي ناز شدي گلم آخراش ديگه خوابت گرفته بود مي گفتي مامان خوابم مياد كه گفتم باشه ماماني بريم خونه . دم در برگشتي بهم گفتي ماماني شما نمي خواي موهاتو كوتاه كني خوشكل بشي ؟ الهي من فداي مهربونيهات بشم دختر ...
15 بهمن 1391

اتوقوس

ديروز مراسم تشييع پيكر 6 شهيد دفاع مقدس در بوشهر بود كه منم بعد از اينكه دختري رو بردم مهد توي مراسم شركت كردم اونجا بودم كه از مهد بهم زنگ زدند كه قراره به مناسبت يلدا از بچه عكس بندازيم منم رفتم خونه و لباسهاي رها رو با خودم بردم و كلي خوش تيپش كردم و دختري با ژست و فيگور قشنگش چند تا عكس انداخت . وقتي بر مي گشتيم خونه بازم طبق معمول دختري بهونه گرفت كه مي خوام سوار اوتوقوس بشم منم ماشينو جلوي در خونه پارك كردم و با هم رفتيم سوار اتوبوس شديم و كلي مسير رو گشتيم آخراش ديگه خسته شده بود و مي گفت مامان بريم خونه خدا رو شكر دخترم به آرزوش رسيد بالاخره شبم با بابايي و عمو عادل رفتيم نمايشگاه كتاب و چند تا كتاب واسه ي دخترم خريدم فقط نبودين ببين...
29 آذر 1391

شيرين كاريهاي رها

علاقه ي زيادي به ورق زدن  و ديدن تصاوير و خواندن كتابها داري . شبها قبل از خواب حتماً بايد 5،6 تا كتاب واست بخونم تا بخوابي تازه توي هرصفحه بايد همه شكلها رو برات توضيح بدم تازه خودتم يه عالمه سوال ديگه مي پرسي كه اين چيه اون چيه جديداً هم به هر صفحه كه مي رسيم به شماره صفحه اشاره مي كني و مي گي مامان اين چيه الهي من فدات شم شيطون بلاي مامان . همچنين علاقه ي زيادي به تلفن داري،وقتي دارم با تلفن صحبت ميكنم مياي پيشم و گوشي رو از دستم مي گيري و در حاليكه همه جاي خونه رو مي گردي شروع مي كني به صحبت كردن و شيرين زبوني ديشبم كه عمه عادله زنگ زده بود كلي باهاش صحبت كردي بعضي وقتها هم بهونه مي گيري كه من ستايشو مي خوام وقتي شمارشو مي گيريم ...
15 آذر 1391

اولين سفر زيارتي به مشهد مقدس با رها خانمي

سلام سلام سلام  ما از مشهد برگشتيم  جاي همه خالي بود  پنجشنبه25 آبان ساعت 7:30 صبح من و بابايي به همراه دختر گلم رها خانم رفتيم كازرون تا با باباحاجي و مامان جون و خاله جون مينا بريم مشهد مقدس . ناهار رو شيراز خونه خاله جون نرگس خورديم شب را دريزد (مهمانسراي اداره ) خوابيديم . با اينكه سازمان هواشناسي پيش بيني بارندگي كرده بود ولي خوشبختانه اصلا به بارندگي نخورديم و هوا كاملا خوب بود و كلي كيف كرديم . جمعه شب رسيديم هتلي كه بابا از طرف اداره رزرو كرده بود . صبح همگي رفتيم حرم . دختري اصلا آروم نبود و همش مي گفت بريم دد اصلا نذاشت يه زيارتنامه را درست و حسابي بخونم ولي خيلي خوشحال بودم كه خداوند يه دختر ناز و ...
15 آذر 1391

سخنان گهر بار دكتر شريعتي درباره امام حسين (ع)

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬می‌گریند. حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.   اگر در جامعه ای فقط یک حسین و یا چند ابوذر داشته باشیم هم زندگی خواهیم داشت هم آزادی هم فکر و هم علم خواهیم داشت و هم محبت هم قدرت و سرسختی خواهیم داشت و  دشمن شکنی و هم عشق به خدا... آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند. از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س...
13 آذر 1391