رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

اصطلاحات خاص دختری

وقتی یه چیزی رو می خواد یه حالت با مزه ای به خودش می گیره و می گه من از اونا می خواسته بودم . واسم بخر (الهی دورت بگردم که اینقدر شیرینی ، چقدر منتظر این لحظه بودم که بهم بگی اینو می خوام اونو واسم بخر . خدایا شکرت به خاطر اینهمه خوشبختی) پاپاپتی : امروز دختری خیلی با هیجان اومد پیشم و گفت مادرخاله جون گفته پاپاپتی (پاپتی:  منظور پا برهنه) برید ماسه بازی . و کلی به این کلمه خندید . بی تربیت : نمی دونم اینو از کی یاد گرفته چون من عمرا این کلمه رو جلوش به کارببرم وقتی هم خیلی از دستش عصبانی میشم فقط می گم (مادر خیلی اعصابمو خرد می کنی ها . البته با صدای بلند ) که دختری هم وقتی از دست من عصبانی میشه دقیقا همین جمله رو بهم می...
28 مهر 1392

اولین روزها در خانه بادبادکها

سلام به همه دوستان عزیز نی نی وبلاگ به خصوص فرشته های  ناز و دوست داشتنیمون که  زندگی مامان و باباها رو شیرینتر و دوست داشتنی تر می کنند . علی الخصوص گل ناز خودم رها خانم مهربون روز اول مهر واسه اولین بار با دخترم به خانه بادبادکها رفتیم اول کمی احساس غریبی می کرد و از من کنده نمی شد و همش می گفت مامان پیشم باش تا من بازی کنم که البته طبیعی بود همینجور که قاطی بچه ها می گشتیم یه دفعه اناهیتا خانم با مامانش تشریف آوردند خیلی از دیدنشون خوشحال شدم  حدود ساعت 11 من رها رو پیش آناهیتا جون گذاشتم و به محل کارم برگشتم رها هم که دیگه به محیط عادت کرده بود یه بوس آبدار به من دادو با من خداحافظی کرد از عکسایی که توی وبلاگ آناهیتا جون...
16 مهر 1392

عکسهای یادگاری

 دختری تو ماشین بابا  مادر چه آب نبات بزرگی(اینو خاله راضیه همکار مامانی به دخملی داده) بخورم ببینم خوشمزه اس (بعد از چند تا مک کوچولو گذاشتش کنار) نمی خوام می می رو از تو دهنم بیرون بیارم بالاخره بیرونش آوردم حالا دیگه می می ندارم اینم قلقلی مامان که رو تختش نشسته و عروسکاشو بغل کرده     دختری در حال روشن و خاموش کرده چراغ دخملی در حال آروم کردن فرینا (دختر خاله جون زهره)   اینم جیگر عمه (امیرحسین) با این ژست فانتزیش دخملی واسه اولین بار به حافظیه رفت ...
31 شهريور 1392

ماشین شارژی صورتی

دختر قشنگم این روزا برام بینهایت روزای زیباییه و شما مثل یه ادم بزرگ حرف میزنی و شیرین زبونی میکنی برامون و روزی نیست که من و بابا از حرفای بامزه ای که میزنی نخندیم و لذت نبریم... وقتی من یه لباس نو میپوشم که برای اولین بار داری میبینیش با حالت بامزه ای میگی مامان چقدر  قشنگ شدی ...یا وقتی می ریم خرید لباسها رو برمیداری و می گی مامان اینو دوست داری؟ می خوای واست بخرم ... صبح پنجشنبه با هم رفتیم خانه بازی بادبادکها تا جای جدیدتو ببینی که کلی خوشت اومد و همش می گفتی مامان می خوام بمونم بازی کنم ولی به دلیل اسباب کشی هنوز وسایلاشونو درست و حسابی جا نداده بودند و قرار شد روز اول مهر شما رو ببرم اونجا بعد از اون به فروشگاه ماشینهای شارژی...
31 شهريور 1392

تولد 2 سالگي رها جون

تولد تولد تولدت مبارك رها مموشي عزيز دل مامان تولدت مبارك دختركم اميدوارم 120 ساله بشي تولد 2 سالگي دخترم روز چهارشنبه 28 تير برگزار شد و انصافاً به خودم خيلي خيلي خوش گذشت اميدوارم مهموناي عزيزمون هم لذت برده باشند . سه شنبه من و بابايي و رها تا ساعت 4 صبح بيدار بوديم خونه را تميز كرديم ، شام فردا رو كه كتلت ماهي  بود درست كرديم ، مواد سالاد آماده كرديم ، ژله ها را درست كرديم ، و در آخر هم مشغول آذين بندي شديم رها هم بين بادكنكها كلي وول خورد و جيغ زدو خوشحالي كرد و تولد تولد خوند الهي قربون دختر گلم برم كه اينقدر شيرينه ساعت 4 صبح بود كه خوابيديم چهارشنبه رو مرخصي گرفتم تا به بقيه كارها برسم ساعت ...
23 شهريور 1392