رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

چهار شنبه سوری

امسالم مثل سال قبل دختری  تو مراسم چهار شنبه سوری خواب موند سال قبل چهار شنبه سوری کازرون بودیم که رها از اول تا اخرش خواب بود امسال بوشهر بودیم رفتیم پارک مرجان با حدیث بازم رها خواب بود البته خدا رو شکر که خواب بود چون اگه بیدار بود کنترلش واقعا سخت بود . موقع برگشتن رفتیم وسایل سفره عید رو خریدیم . فرداش که من اداره بودم زنگ زدم به دخملی گفت مامان حدیث داره بشقاب هارو خوشکل می کنه منظورش ظرفهای سفالی بود که واسه سفره خریده بودیم حدیث با اکلید تزئینشون کرده بود .
9 فروردين 1393

اسباب کشی

امروز وسایلامونو پیچیدیم می خوایم بعد از 5 سال از این خونه خداحافظی کنیم . خاطره های خیلی زیادی از این خونه داریم . سفره ابوالفضل پهن کردم، دخملی تو این خونه به دنیا اومد ، جشن تولد یکسالگی مفصلی که واسه دخملی گرفتیم ، مهمونیهای وقت و بی وقت با اون جمعیت ، عید نوروز با مهمونایی که از این شهر و اون شهر میومدند . آقا خرگوشه جلو رستوران رافائل ، غذا خوردنای دخملی تو تراس ، .....به قول عامیانه این خونه واسمون اومد داشت . یه خورده واسم سخته رفتن از این خونه ولی خوب دیگه به بابا خونه سازمانی دادند باید بریم . اونجا هم خونه خیلی خوبیه . یکی از خوبیاش اینه که خونه ویلایی دیگه حیاط داریم . چهارشنبه شب واسه اولین بار شب رو تو خونه جدید خوابیدیم رها هم...
15 بهمن 1392

برف بازی

چهار شنبه 11 دی ماه ساعت 3 بعد از ظهر سه تایی با مامان جون حرکت کردیم به سمت شیراز باران شدیدی می یومد جاده جدید هم بسته بود و ما مجبور شدیم از جاده قدیم بریم شیراز بین راه برف خیلی قشنگی کنار جاده بود  تو مسیر ایستادیم و یه خورده برف بازی کردیم دخملی سال های قبل هم برف دیده بود ولی الان واقعا حسش می کرد برف رو می گرفت دستش باهاش گلوله درست می کرد ساعت 8:30 رسیدیم خونه خاله جون عمه لیندا هم ساعت 9:30 رسیدند پنجشنبه خاله نرگس نذری داشت از اونجا که روز پنجشنبه مصادف بود با شهادت امام رضا (ع) رفتیم زیارت شاهچراغ که دخملی به خاطر بیخوابی شب قبل و فعالیت زیادی که از صبح زود داشت به محض اینکه سوار ماشین شدیم تا زمانی که برگشتیم خونه همه را خو...
24 دی 1392

روز هایی که گذشت

صبح شنبه ادارمون تعطیل شد و من رفتم خانه بادبادکها پیش دخملی و تا ظهر اونجا موندم تا از نزدیک فعالیتهاشونو ببینم چند  تا عکسم گرفتم .           ...
4 دی 1392

شب یلدا

    عمرتون صد شب یلدا / پولتون قدر یه دنیا توی این شبهای سرما / یادتون همیشه با ما دل خوش باشه نصیبت / غم بمونه واسه فردا یلدایتان مبارک   اینم دستهای ناز دخترم که خاله های خانه بادبادکها ناخناشو به شکل هندونه لاک زدند . شب یلدای امسال مصادف بود با شب یکشنبه . توی خانه بازی بادبادکها واسه جوجو های ما جشن گرفتند اینم عکس سفره قشنگشون که خاله ها حسابی زحمت کشیده بودند . اینم عروسک من کنار سفره شب یلدا     شب یلدا همگی رفتیم خونه عمه سمیه (عمه عادله و شوهر و بچه هاش و عمو عادل هم اونجا بودند )و کلی خوش گذشت . ...
4 دی 1392

تولد سه سالگی عسل مامان و بابا

امسال تولد دختری مصادف بود با دهم ماه مبارک رمضان واسه همینم من و بابایی تصمیم گرفتیم عمه ها و عمو رو به صرف افطار دعوت کنیم . عمه جون لیلا،سمیه و عادله با همسرو بچه هاشون و عمو عادل مهمونای جشن ما بودند . روز قبل من و بابایی همراه با دختر نازمون رفتیم یه کیک خوشکل سفارش دادیم . اینم دختر ناز مامان که کنار کیکش نشسته ...
14 آبان 1392

لب کارون

روز دوشنبه 22 مهر ماه ساعت 6 بعد از ظهر با بابایی و عمو عادل رفتیم اهواز که بابا مدرک دانشگاهیش رو تحویل بگیره صبح سه شنبه  همگی رفتیم دانشگاه و بابا مدرکشو تحویل گرفت یه گشتی هم توی شهر زدیم و بابا خونه دانشجویی و پاتوق هاشونو بهمون نشون داد بعد از ظهر رفتیم بازار که وسایلهای زیرو واسه دخملی خریدیم .         پل فلزی شده بود سوژه و هرکی زودتر می دیدش و به بقیه نشون می داد برنده بود که البته پل فلزی رو بابا سر زبونمون انداخت . شعر لب کارون هم شده  بود ورد زبونمون و این آخری دخملی هم تا چشمش به رود کارون می افتاد با هیجان باهامون می خوند . ساعت 10 رفتیم  پارک پادادشهر که اونجا دخملی همه وسایلهایی رو ...
8 آبان 1392