رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

لب کارون

1392/8/8 14:25
نویسنده : مريم
164 بازدید
اشتراک گذاری

روز دوشنبه 22 مهر ماه ساعت 6 بعد از ظهر با بابایی و عمو عادل رفتیم اهواز که بابا مدرک دانشگاهیش رو تحویل بگیره صبح سه شنبه  همگی رفتیم دانشگاه و بابا مدرکشو تحویل گرفت یه گشتی هم توی شهر زدیم و بابا خونه دانشجویی و پاتوق هاشونو بهمون نشون داد بعد از ظهر رفتیم بازار که وسایلهای زیرو واسه دخملی خریدیم .

 

 

 

 

پل فلزی شده بود سوژه و هرکی زودتر می دیدش و به بقیه نشون می داد برنده بود که البته پل فلزی رو بابا سر زبونمون انداخت . شعر لب کارون هم شده  بود ورد زبونمون و این آخری دخملی هم تا چشمش به رود کارون می افتاد با هیجان باهامون می خوند . ساعت 10 رفتیم  پارک پادادشهر که اونجا دخملی همه وسایلهایی رو که می تونست سوار شد .

 

 

 

 

 

صبح چهارشنبه رفتیم تو شهر بگردیم که چون عید غدیر بود همه جا تعطیل بود . برگشتیم مهمانسرا کمی استراحت کردیم و ساعت 7 حرکت کردیم به سمت شوش خانه آقا موسی (دوست دوران دانشجویی بابا)و آناهیتا خانم .

مهمانسرا

پنجشنبه ما خانمها خونه بودیم و آقایون رفتند بیرون بگردند . بعد از ظهر همگی با هم رفتیم دزفول و کلی تو بازارها و خیابوناش گشتیم واسه شام هم رفتیم پارک ساحلی که خیلی جای با صفایی هست . اونجا هم دخملی کلی سوار تاب شد و ذوق کرد با دوستای دزفولیش .

 

 منزل آقا موسی

پارک ساحلی دزفول

 

صبح جمعه حرکت کردیم به سمت ماهشهر که بریم خونه آقا امین (یکی دیکه از دوستای دوره دانشجویی بابا) خوشبختانه اونا یه پسر داشتند به نام نیما که دقیقا یکسال از دخملی بزرگتر بود و می تونستند با هم بازی کنند و حوصله دخملی سر نره آخه خونه آقا موسی همش خودش تنهایی بازی می کرد که هر از گاهی هم میومد می گفت مامان بریم پیش ستایش بریم خونه مامان جون . خلاصه بعد از ناهار رفتیم پارک و یه دوری هم توی پتروشیمی زدیم و برگشتیم خونه خودمون .

منزل اقا امین (دوست بابا)

نیما پسر آقا امین

دخملی به نیما می گفت برو گم شو تا من پیدات کنم منظورش این بود که برو قایم شو . مامان نیما هم کلی خندید و گفت حتما اینو تو دفترچه خاطرات نیما یادداشت می کنم .

پسندها (1)

نظرات (0)