مسافرت تابستان
اولين سفر به اصفهان با رها در 30 مرداد 91
29 مرداد ماه امسال كه مصادف با عيد فطر بود منو بابايي و رها کوچولو که داره دیگه بزرگ میشه و الان 2 سال و 1 ماهشه تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و یه مسافرت 5 روزه با ماشین به اصفهان داشته باشیم.
قبل از سفر تلفن جاهای دیدنی رو پیدا کردم و تماس گرفتم ببینم که چه روزهای باز هستن محض اطلاعتون منار جنبان همیشه بازه باغ پرندگان همیشه بازه و چهل ستون روزهای عزاداری بسته است موزه ها روزای عزاداری بستم و مسئله ای که خیلی جالیه کلیسا وانک روزهای عزاداری و جمعه ها و تعطیلات رسمی بسته است
خلاصه روز شنبه بعد از ظهر ساعت 3 رفتم خونه و شروع كردم به بستن چمدونا ساعت 5 بابايي اومد خونه و ساعت 7 بود كه سه تايي با پدر و حاج خانوم و عمه ليلا به سمت كازرون حركت كرديم افطاري رو كنارتخته نون و آش خريديم و جاتون سبز توي ماشين خورديم . خاله جون نرگس با ياسمن و ستايش هم خونه مامان جون بودند صبح واسه نماز عيد فطر با خاله جون و مامان جون رفتيم مسجد حاج قنبر به محض اينكه نماز شروع شد رها شروع كرد به گريه كردن هرچي بغلش كردم نشستم آروم نشد كه نشد نماز كه تمام شد همه چپكي بهم نگاه مي كردند كه از همشون كلي عذرخواهي كردم . ناهار خونه مامان جون بوديم بعد از ظهر ساعت 6 به سمت ياسوج حركت كرديم . شب رو تو ميدون اول شهر چادر زديم كه وسط ميدون يه آب نما بود كه به خاطر رها خانم از اول تا آخرش ما داشتيم دور اين آبنما مي چرخيديدم ساعت 2 نيمه شب رها از خواب بيدار شد و شروع كرد به بازي كردن و سروصدا ما هم وسايلامونو جمع كرديم و به سمت اصفهان حركت كرديم تا حداقل مردمي كه اونجا بودند يه استراحتي بكنند .
حدود ساعت 12 بود كه به شهرضا رسيديم موقع ناهار رها شروع كرد به گريه و هركاري مي كرديم آروم نمي گرفت رفتيم مهمانسراي اداره و سه تايي تا بعد از ظهرخوابيديم بعدم يه دوش گرفتيم رفتيم حرم شاهرضا اول بازار رها يه كالسكه برداشت و شروع كرد به بازي كردن و دويدن خلاصه نذاشت ما يه خريدي بكنيم اونجا چرخ و فلك سوار شديم كمي تو پارك گشتيم و برگشتيم مهمانسرا صبح به سمت اصفهان حركت كرديم بعد كه مهمانسرا رديف شد پيتزا خريديم و به سمت آدرس حركت كرديم بعد از ناهار خوابيديم كه متاسفانه رها گرسنه خوابيد واسش ماكاروني درست كردم ولي لب نزد شب رفتيم سي و سه پل چند تا عكس انداختيم زاينده رودم كه خشك بود اصلا حال نداد رها هم كه خيلي گرسنه بود همش بي تابي مي كرد ما هم تصميم گرفتيم برگرديم مهمانسرا يه چيپس مخصوص واسه رها گرفتيم كه شروع كرد به خوردن و آروم شد ما هم نظرمون عوض شد و رفتيم ميدان نقش جهان خلاصه تا ساعت 1 شب اونجا بوديم و كلي گشتيم يه عالمه گز آردي و پولكي و سوهان عسلي واسه اونايي كه نيمده بودند گرفتيم ديگه مغازه ها تعطيل شده بودند چهارشنبه صبح حدود ساعت 9 راه افتادیم به سمت باغ پرندگان خیلی عالی بود حتما برید خیلی جالبه رها که خیلی ذوق می کرد مخصوصا با طاووس هاي قشنگش البته من خیلی بیشتر ذوق كردم با اينكه رها همش بغل من بود و خيلي كم خودش راه مي رفت تا کل باغو گشتیم شد حدودای12-1 . ورودي باغ پرندگان يه سري كالسكه بودند كه بازديدكنندگان رو تا باغ مي رسوندند و ما هم رفت و برگشت سوار شديم كه رها كلي ذوق كرد . بعد از ظهر حدود ساعت 6 رفتيم سمت باغ گلها كه تا رسيديم داشت تعطيل ميشد ولي مسئولش لطف كرد و گروه آخر رو هم فرستاد داخل خيلي جاي قشنگي بود كلي عكس انداختيم . صبح پنجشنبه رفتيم چهلستون که واقعا آخر هنره خیلی خیلی زیبا و چشم نواز بود چند تا عكس انداختيم و رفتيم سمت عالي قاپو از پله ها كه مي خواستيم بريم بالا واقعا ديگه بريده بودم بابايي اومد رها رو بغل كنه كه كلي گريه كرد و عينك و هرچي دستش بود پرت كرد تا رسيد بالا نمي دونم چرا از بغل من پايين نمي يومد با اينكه با باباش خيلي صميميه و با هم بازي مي كنند و بيرون مي رن نمي دونم چرا وقتي چشمش به من مي خوره همش مي خواد بغل من باشه خلاصه عالي قاپو رو كه ديديم رفتيم به سمت بازار و دوباره كلي توي بازار گشتيم و خريد كرديم بعد رفتيم به سمت آتشگاه ، منار جنبان ساعت 3 باز ميشد ماهم رفتيم رستوران شب نشين واسه ناهار كه اصلا غذاش بهم نچسبيد بعد رفتيم پارك پشت منارجنبان و چادر زديم تا زمان تكون دادن مناره ها برسه منارجنبان خیلی جای قشنگی بود ولی مثل قدیم نمی زاشتن کسی بره بالا یه نفر ساعتی یه بار میرفت بالا مناره ها رو تکان میداد و همه میدیدن اطرافش خیلی با صفا بود کلی عکس انداختیم با رها و بابايي خیلی خوش گذشت. بعد از اون برگشتيم سمت ميدان نقش جهان تا من و بابايي كفش بخريم ولي تا پامونو گذاشتيم توي ميدون رها شروع كرد به گريه كردن و ناآرومي سوار كلسكه شديم تا آروم بگيره ولي اولين مغازه كه رسيديم و خواستيم كفش بپوشيم رها شروع كرد به گريه و ديگه تو بغلمون هم نمي موند و خوابيد كف زمين هركاريش مي كرديم نه بغل من ميومد نه بابايي خلاصه با هزار مشقت بغلش كردم و دويديم به سمت ماشين بابايي هم زودتر رفت كه ماشينو از پاركينگ بيرون بياره بين راه دومرتبه رها خوابيد كف زمين و همه نگاش مي كردند با پاركينگ كه رسيديم اول وروديش رها خوابيد كف زمين همه تعجب كرده بودن و نگاش مي كردند دخملم حسابي خسته شده بود خودمم داغون شده بودم بعد از چند دقيقه بغلش كردم و اونم آروم گرفت تا بابايي اومد و رفتيم به سمت مهمانسرا . صبح زود وسايلامونو جمع كرديم و حركت كرديم به سمت بوشهر طرف ظهر به ياسوج رسيديم و رفيتيم به سمت سي سخت واقعا جاي قشنگي بود كلي بادام و عسل و رب انار و قيصي و .... خريديم رها هم كلي آب بازي كرد ناهار خورديم و به سمت بوشهر حركت كرديم حدود ساعت 10 شب رسيديم به خونه .
خلاصه با اينكه تو اين مسافرت رها خيلي بي آرومي مي كرد و همش بغل من بود كلا خوش گذشت يه شيرين زبوني هايي دخملم مي كرد كه خستگي از تنم در مي رفت .
خدايا ازت ممنونم به خاطر اين فرشته كوچولو كه واقعا زندگيمون با بودنش يه رنگ ديگه به خودش گرفته .
اينم چند تا عكس از فرشته كوچك ما

چهل ستون اصفهان

باغ گلها

رستوران شب نشين

باغ گلها

سي و سه پل

رها با كالسكه ي معروفش

باغ گلها

باغ پرندگان

باغ گلها

باغ گلها

باغ ژاپني ها (باغ گلها)



مسافرت تابستان
