پستونك
28 ماه صفر همگي واسه نذري رفتيم شيراز خونه خاله جون نرگس روز بعد از نذري همه با هم رفتيم سپيدان كه اونجا خيلي خوش گذشت و كلي برف بازي كرديم وقتي برگشتيم بوشهر تصميم قطعي گرفتم كه ديگه پستونك رو از دختري بگيرم آخه ديگه 2 سال و نيمشه واسه همين اومدم نوك پستونكشو با قيچي بريدم همش مي گفت ماماني اين پاره شده يكي ديگه واسم بخر چند روز كه گذشت و وقتي ديدم با اين وضعيت كنار اومد يكم ديگه از پستوكشو بريدم كه اينبار خيلي بيشتر غر مي زد و شكايت مي كرد منم همش بهش مي گفتم مادر چون بزرگ شدي پيشي اومده مي مي تو خورده و اونم رضايت ميداد واسه بار سوم فقط يه تيكه كوچولو از پستونكش مونده بود كه ديگه اصلا ازش نخورد و هر وقت بهش ميدادم كلي غر ميزد و اخم و تخم مي كرد اينم ماجراي گرفتن پستونك از دخملي
شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..
زندگی کوتاه است ..
پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن
قبل از تنفر » عشق بورز
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر


پستونك
