رها كوچولورها كوچولو، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

رها عشق مامان و بابايي

شام دعوتي عمو عادل

1391/6/25 9:15
نویسنده : مريم
207 بازدید
اشتراک گذاری

صبح بابايي به عمو سامي زنگ زد كه واسه ناهار دعوتشون كنه ولي گفتند عمه ليلا غدا درست كرده و ما بعد از ظهر رو داريم مي ريم بعد از ظهر من و بابايي و رها رفتيم دكترآخه هم من هم رها جونم سرما خورده بوديم وقتي مي خواستم آمپول بزنم رها ازم كنده نمي شد بابايي بغلش كرد بردش ولي نزديك بود خودشو پهن كنه كف زمين نفهميدم چطوري آمپول زدم برگشتن رفتيم خونه عمه سميه همونجا عمو عادل رو مجبور كرديم به خاطر خونه اي كه خريده بهمون شام بده خلاصه به عمه ليلا و عمو سامي هم زنگ زد كه اونا هم واسه شام بيان رستوران رافائل كه پايين خونه ماست بازم طبق معمول رها شروع كرد به بي تابي من و بابايي هم گفتيم ما ميريم خونه و منتظر مي مونيم تا بقيه بيان كه يكي يكي مهمونا از راه رسيدند و چون توي رافائل جا نبود قرار شد شام بگيرند و بيارن خونه بخوريم عمو عادل كلي پيتزا و هات داگ گرفت عمه ليلا و بچه هاش ساعت 1 شب رفتند خونه خودشون ولي عمه سميه و عمو سامي و عمو عادل تا ساعت 4 صبح خونه بودند ساعت 4 صبح بود كه عمه سميه رفت خونه خودشون عمو سامي و بچه هاش هم رفتند فهليان  ساعت 5 بود كه خوابيديم ساعت 6 هم بيدار شدم كه برم سركار همش منتظر بودم ظهر شه برم خونه بخوابم خدا رو شكر رها هم همراهي كرد و تا شب خوابيديم ولي حالم اصلا خوب نبود آخه دارم دخملمو از شير مي گيرم و روي خودم هم تاثير گذاشته صبح يكشنبه كه رفتم سركار همه بدنم مي لرزيد و اصلا توان نشستن نداشتم واسه همينم مرخصي گرفتم رها رو از مهد برداشتم و دوتايي رفتيم خونه و خوابيديم بعد از ظهر كه بابا اومد منو برد دكتر و از اونورم رفتيم كازرون كه پيش مامان جون باشيم كه من حالم بهتر بشه دوشنبه شب عرسي پسر عمه هما بود كه همه مي خواستند برن شيراز و كلي مارو هم تحريك كردند كه بياين مواظبتون هستيم و از اين حرفا خلاصه من و رها و مامان جون و بابا جون و دايي مهدي و خانمش و امير حسين با ماشين دايي رفتيم شيراز و با خاله جون نرگس و عمو بهزاد و ياسمن و ستايش و خاله مينا و مرجان رفتم عروسي كه كلي خوش گذشت رها هم كلي بازي كرد و گل چيدو و رقصيد هر از گاهي هم ميومد و با اون لهجه شيرينش مي گفت باباي من كجاست ؟ منو رها شب رو شيراز مونديم اون شب رها و ستايش تا ساعت 5 بيدار بودند و بازي مي كردند ستايش ساعت 5 خوابيد ولي رها تا 6 صبح بيدار بود بعد دوتايي خوابيديم تا 1 بعد از ظهر با ياسمن و ستايش رفتيم از باغچه خونشون سبزي خوردن چيديم و با برنج و ماهي شكم پر كه خاله جون درست كرده بود خورديم دوباره هممون خوابيديم و عصر 5 تايي رفتيم پاساژ ها رو گشتيم كه بازم رها خانم از بغل من پايين نيمد و من كلي خسته شدم صبح چهارشنبه همگي به سمت كازرون حركت كرديم كه بهم خبر دادند كه دختر عمو حمداله شب قبل به دنيا اومده يه دوش گرفتم و رفتم بيمارستان ملاقات عصر پنجشنبه هم تولد فرينا بود كه يه وشواره بهش هديه داديم ساعت 10 شب هم بابايي اومد دنبالمون و رفتيم خونه عمو حمداله شب رو خونه پدر خوابيديم روز جمعه ناهار هم همگي خونه پدر بوديم شب رو هم برگشتيم بوشهر . خلاصه اينم از جريان آخرين تعطيلات تابستونمون كه خيلي خوش گذشت ولي نمي دونم با رها چيكار كنم آخه خيلي بهم وابسته است و همش بهم چسبيده از يه طرف خوشحالم كه دخترم رابطه عاطفي نزديكي با هام داره از يه طرفم واقعا ديگه از كمر افتادم از بس هرجا ميريم بغل منه اگه يكي راه حلي سراغ داره بهم بگه لطفا ممنون ميشم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)